X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

توهم فانتزی (Illusionic Fantasy)

پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1391

پیش‌درآمد: این نوشته مملو از میزان شدیدی عصبانیت و کلافه‌گی از مشکلات روزمره نگارنده و اطرافیانش است و مطالعه آن برای افراد دارای ناراحتی قلبی و زیر سی‌سال توصیه نمی‌شود...


به نظرم خیلی مسخره است که آدم بخواهد یک ریز به مخ زنگ‌زده‌اش فشار بیاورد تا راجع به همه چیزهایی که ندارد معنا و مفهوم تعریف کند. بعد یه بعدازظهری یا غروبی با آدم‌های دیگری کم و بیش شبیه خودش برود در یک کافه‌ای یا گوشه‌ای بحث و جدل انتزاعی کند راجع به این مفاهیم که بیشتر فانتزی هستند تا حقیقی و غیره و غیره.
ما آنچنان توی فوبیای اطلاعاتی بی‌معرفتی غرق شده‌ایم در این زندگی فلاکت‌بار جهان سومی‌مان که اغلب دوست داریم همه روایت‌هایمان از زندگی سر راست و تک خطی باشد. یعنی چون داشتن یک تحلیل منصفانه از مسائل اینقدر نیازمند در نظر گرفتن جوانب مختلف هست که پیچیدگی داستان زندگی در مخلیه‌مان نمی‌گنجد و دوست داریم با روش‌های ماشینی و الگوریتمیک همه آنچه در دنیای اطراف‌مان در جریان است را تجزیه و تحلیل کنیم و با شانتاژ و غوغاسالاری حرف‌مان را حداقل برای خودمان به کرسی بنشانیم و بر پایه این مفروضات جعلی زندگی پیش رو را پی‌ریزی کنیم. فهمیدن اینکه مدل زندگی یا همان life style از قاعده تکامل داروینی تبعیت می‌کند که شق‌القمر نیست. اگر راست می‌گی نقطه‌های عطف این نوار در حال پخش که حداقل نصفش رو هم با پرت وقت از دست دادی کجاست؟ داشتن چند تعریف فانتزی از رضایت، خوشبختی و آرامش که نشد فلسفه و جهان‌بینی. اگر راست می‌گی و وجدانت دردش نمی‌یاد سرتو بگیر بالا و با افتخار بگو خوشبختم. نگو خوشبخت میشم. دروغ نگو! یا لااقل به خودت وعده سر خرمن نده! چه خوشبختی؟ کدام آرامش؟ وقتی پلتفرم خرابه چرا هی با بزک و دوزک می‌خواهی به خودت بقبولانی که درست میشه، آخرش خوب میشه و غیره و غیره. به نظر من با این ژست‌های شبه‌روشنفکری و پارانویایی زندگی کردن همچین آش دهن‌سوزی نیست. اصلا کی گفته باید آخر داستان ما خوب باشه؟! یه پایان بد و نیمه‌کاره سگش شرف داره به توهم زندگی در برج عاج و قناعت‌پیشگی ناشی از روزمرگی‌های تکراری که ما اسمش رو گذاشتیم: پیشرفت.
آدم برود از تنهایی دق کند بهتر است از دریوزگی کردن برای یه ذره محبت، یک جو معرفت، یک اپسیلون آرامش و غیره و غیره. آدم بنشیند پشت فرمان مسافرکشی کند یا زمین تی بکشد و هزار جور کار سیاه و بی‌شخصیت دیگر انجام بدهد از سر ناتوانی و بدبختی، اما توهم فانتزی مهم بودن یا مفید بودن نداشته باشد. اینکه خودت را بچسبانی به یه سازمانی، شرکتی، اداره‌ای با یک حقوق بخور و نمیر ساعتی 5 هزار یا 10 هزار تومان و از صبح تا شب قیمت دلار و سکه و زمین را رصد کنی برای از دست ندان چندرغاز پس‌اندازی که نشه باهاش حتی یه ماشین رو عوض کرد که نشد شغل و مرتبه اجتماعی؟! اینجا کشوری نیست که اموراتش بر اساس شایسته سالاری بچرخد. اینجا با n تا کار پژوهشی و پنج سال سابقه تدریس جات تو هیأت‌های علمی دانشگاه‌ها نیست، اینجا بدون فامیل پر زور یا چپ پر زندگی یک زونگ زوانگ اکراهی در شطرنج است که نتیجه بازی از ابتدا مشخص بوده و شما بازنده‌ای.

اینهمه عمر تباه کردن برای اینکه یک بیلاخ نشانت بدهند و بگویند که با اینهمه دک و پز و تحصیلات یا دانش فنی و حرفه‌ای به هیچ دردی نمی‌خوری و تو کارت این بشود که دائما از صبح تا شب جیب خودت و بازار مکاره بی‌رونق را اندازه بگیری تا شاید به گرده یک یا چند آدم شاخ شکسته دیگر کلاهی بدوزی بذاری سرت تا گوش‌هایت یخ نزند، آنوقت فلان آقازاده متصل به شیر نفت یا بهمان آدم پدرسوخته دیوث با ماشین پورشه 200 میلیون تومانی توی ترافیک عباس‌آباد آنچنان نگاه ترحم انگیزی به قارقارک بدون قالپاقت بیاندازد که از شدت خشم یکهو بزنی به سیم آخر و پریدن از اولین پرتگاه بیرون شهر و هوس سقوط آزاد به ته دره زندگی بشود آرزوی یک لحظه‌ات و غیره و غیره.

اینهمه ذلالت تحمل کردن و فلسفه بافتن که هیچ کس و هیچ چیز سر جای خودش نیست و امید است که درست بشود اگر تلاش کنی و همینه که هست چه بخواهی و نخواهی... آی موعظه‌گر خوش‌خیال! با توام هستم! با تو هم که هیچی نشدی و هیچی هم نبودی از اولش. هیچکس هیچی نشده، هیچی نیست! من دوست دارم دلم رو خوش کنم به اینکه هیچی نیستم. اینجوری راحت‌ترم. اینجوری راحت‌تر می‌تونم به جای یک روایت رئالیستی از زندگی با سیکل‌های مشخص، داستان زندگی‌ام رو با حاشیه‌پردازی برای خودم قشنگ‌تر جلوه بدم. چرا دروغ بگم و وانمود کنم که از بقیه جا نماندم؟ وقتی جا ماندن یا نماندن تأثیری نداره در آخر قصه همان بهتر که ابلوموف‌وار برم تا آخر خط به جای داشتن یه مشت توهم فانتزی که از سر تا پای همه زندگی‌ها داره سرریز می‌کنه و خودشون غافل‌اند ازش...