X
تبلیغات
زولا

تب کابینی (Cabinet Fever)

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

پیش‌درآمد: چند روز پیش در محفلی دوستانه بودم و همان بحث قدیمی و تکراری محفلی بودن ادبیات و هنر روشنفکری در ایران در گرفت و اشارات متعددی که به مقوله «فلسفه هنر» و «مدیوم اجتماعی» مطلوب برای نشر اندیشه‌ها و رویکردها صورت گرفت و البته به دنبال آن سه شب بی‌خوابی مزمن و سرعت‌های بالای 150 در جاده‌های خارج شهر و ضیافت‌های کامیاب و ناکام و غیره و غیره و اکتشاف بی‌وقفه چیزهایی که در طی این چند روز در جاهای مختلف جا گذاشته‌ای، آمپر مغز را آنچنان بالا برده‌است که نگو و نپرس. در فراغتی که آخر هفته به دست داد کتابی خواندم و قسمتی از آن را که خیلی به دلم نشسته در ادامه آورده‌ام.



قسمتی از داستان «برو ولگردی کن رفیق» از کتابی به همین نام نوشته مهدی ربی


«مدام با خودم فکر می‌کردم کجا می‌خواهند بروند؟ چطور توانسته‌اند به این سرعت تغییر مسیر بدهند؟ چطور توانسته‌اند به جواب‌هایی محکم برسند و عمل کنند؟ خبرش را داشتم؛ بعضی از بچه‌ها توی یک هفته سه بار خواستگاری کرده‌بودند. یعنی به طور متوسط در هر دو روز از یکنفر خواستگاری می‌کردند و احتمال بردن را افزایش می‌دادند. برایم باورکردنی نبود. آن هم بعد از ده‌ها جلسه تخصصی و سخنرانی‌های جورواجور و نشست‌های خودمانی. ماه‌ها بود که موضوع جلسات‌مان از «مبارزه مدنی»، «عدالت اجتماعی» و «حقوق شهروندی» جایش را داده بود به «جنسیت»، «عشق» و «ازدواج». اما توی همان جلسات هم هنوز نتوانسته بودیم حتی به این نتیجه برسیم که چرا باید ازدواج کنیم. چه برسد به اینکه آیا عشق همان ازدواج است؟ آیا آدم باید با عشقش ازدواج کند یا بهتر است عشقش را رها کند و فقط از دور تماشایش کند و موسیقی‌های غمگین زندگی‌اش را به یاد او گوش کند؟
من مثل همیشه کاسه داغ‌تر از آش شده بودم. بیشتر از همه مطالعه می‌کردم و کلی کتاب و جزوه و عکس و فایل PDF به بچه‌ها می‌رساندم. برای من همه آن کارها جدی بود. واقعاً می‌خواستم به جوابی برسم. اما باز هم دیگران زودتر از من عمل کردن را شروع کرده بودند. همه داشتند کارهایی می‌کردند. مسیری برای زندگی‌شان انتخاب می‌کردند، راهی. دختری را با خود همراه می‌کردند؛ دفترچه تحصیلات تکمیلی می‌خریدند. خودشان را به نظام وظیفه معرفی می‌کردند برای خدمت. اما من مانده بودم و با دهان نیمه‌باز نگاه‌شان می‌کردم. باید کاری می‌کردم. باید خودم را می‌رساندم. باید به چیزی آویزان می‌شدم. مسابقه شروع شده بود و من داشتم عقب می‌افتادم. مسابقه موفقیت، مسابقه ازدواج، مسابقه اشتغال....»