مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391

پیش‌درآمد: وقتی قرار می‌شود روزی از ایام تقویمی به مناسبتی تخصیص یابد؛ اینکه چه روزی باشد خیلی مهم نیست. دلیل تأکید بر آن مناسبت خاص هست که اهمیت دارد. به عبارت دیگر مواردی که کمتر در طول ایام روزمره به آنها توجه می‌شود به دلیل اهمیت و یا تأثیری که بر زندگی انسان می‌گذارند به این وسیله مورد تأکید قرار می‌گیرد. برای مثال 7 آوریل هر سال از سوی سازمان ملل روز جهانی بهداشت نامگذاری شده‌است و یا 10 دسامبر هر سال روز جهانی حقوق بشر نامگذاری شده و نهادها و سازمان‌های بین‌المللی برنامه‌هایی را به این مظور برگزار می‌نمایند. به بیان ساده وقتی پدیده و یا موضوعی کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد نیاز پیدا می‌کند تا مناسبتی به آن تخصیص یافته و پاسداشت ارزش‌های آن به آحاد جامعه یادآوری شود. 



این مقدمه را گفتم تا بروم سر اصل مطلب که اشاره به بحث نامگذاری روز تولد حضرت فاطمه (س) به عنوان روز زن و روز مادر در تقویم ایران است. در ابتدا باید عرض شود که نگارنده در اصل برگزاری بزرگداشت برای احترام و ستایش این شخصیت تاریخی و اسلامی تأثیرگذار در مذهب رسمی کشور هیچ شبهه و یا نقدی ندارد. همانند بسیاری از مناسبت‌های مذهبی که همه ساله و نه فقط در کشور ما؛ که در بسیاری از کشورهای جهان برگزار می‌شود و فارغ از جزئیات برگزاری و یا خاستگاه فکری و عقیدتی که در ورای این برنامه‌ها هست؛ نفس برگزاری چنین بزرگداشت‌هایی را می‌توان در پرورش ابعاد معنوی افراد بسیار مهم و تأثیرگذار نیز تلقی کرد.

اما مسأله اساسی تلقی نادرستی است که از این مقوله به صورت عرفی در ذهن جامعه ایجاد شده و به مثابه یک حرکت نمادین نه چندان عمیق، جزئیات اصلی این بزرگداشت در تهیه هدیه‌های مختصر و دل خوش کن برای زنان فامیل و آشنا خلاصه گشته است. یعنی بر خلاف چیزی که مورد انتظار است و آن توجه به جایگاه زن در جامعه صرفاً بسنده کردن به چنین سطحی از بزرگداشت مصداق روشنی از یک بام و دو هوا است.

اگر قرار است توجهی به زن به صرف جنسیت او و مقولاتی نظیر ارتباط با جنس مخالف توجه بشود که اصولاً شایسته نیست که یک مناسبت مذهبی قلب به چنین مفهومی گردد و روزهای تقویمی دیگری نیز (نظیر ولنتاین یا سپندارمذگان) در خرده فرهنگ‌های جامعه برای این منظور وجود دارند. اگر قرار است توجه به مقام و منزلت زن به خاطر جایگاه «مادر بودن» وی در نهاد خانواده و تأثیر او در پرورش فرزندان باشد، تأکید بر مسأله «زن بودن» در نامگذاری بی‌دلیل است و می‌شد با عبارت «روز مادر» شبهه دیدگاه جنسیتی نسبت به موضوع را برطرف نمود. اگر هم قرار است توجه به «جایگاه زن در اجتماع» مراد اینچنین نامگذاری تقویمی باشد که ویترین‌سازی نادرستی است. وقتی بسیاری از حقوق اولیه زن نظیر داشتن حق حضانت بر فرزندان، حق ازدواج و طلاق، حق انتخاب محل زندگی و یا حتی مسافرت رفتن در قانون خانواده بسیار محدود و مشروط شده، صحبت از جایگاه زن به عنوان عنصر اجتماعی مهم بیشتر به یک تعارف اجتماعی و فرهنگی شبیه است تا ستایش و بزرگداشتی برخاسته از یک تفکر صادقانه و منصفانه. لذا به عقیده نگارنده به جای صرف نمودن وقت و پول برای برگزاری چنین برنامه‌هایی بهتر است تلاش شود تا واقعاً مسأله زن و ترفیع جایگاهش در اجتماع به یک سطح شایسته‌تری در دستور کار آحاد جامعه باشد.



پی‌نوشت اول: نگارنده دیدگاه فمینیستی نسبت به زن و شعارهایی که این قبیل جریانات برای استیفای حقوق خود سر می‌دهند را نیز بخشی از همان ویترین‌سازی (منتها اینبار با جهتی معکوس) قلمداد می‌کند زیرا به غیر از چهره‌های خاصی که در طول این سال‌ها برای کسب آن حقوق تلاش داشته‌اند، بدنه جریان فمینیستی در ایران برخوردی پراگماتیک و مد گونه با موضوع دارد و چندان متفکرانه عمل نکرده است.
پی‌نوشت دوم: اصولاً نامگذاری‌هایی نظیر روز زن، روز مادر، روز جوان، روز مرد (که در پست جداگانه‌ای قبلاً به آن پرداخته‌ام) در تقویم کشورها بیشتر یک بدعت حکومتی بوده تا فریضه‌ای مذهبی و یا اصلی اخلاقی و ماهیتاً با سایر نامگذاری‌ها که اشاره به اصناف و فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی جامعه دارند (نظیر روز کارگر، روز پرستار، روز مطبوعات، روز سینما، روز شعر و ...) تفاوت فراوانی دارد و قیاس بین آنها ممکن است ایجاد شبهه و سؤتفاهم بنماید.
پی‌نوشت سوم: یک واقعیت نهفته دیگر در رابطه با نامگذاری‌های تقویمی (چه از جنبه جهانی و بین‌المللی و چه از جنبه ملی و بومی) و الک زدن پدیده‌های زندگی انسان با چنین رویکردی یک سنت قرن بیستمی است که جوامع در حال پیشرفت و یا در حال توسعه برای نشان دادن میزان بهبود وضعیت مردم در آن زمینه‌ها مطرح می‌کرده‌اند و در دنیای شبه پست مدرن امروزی چندان برد فکری و فرهنگی خاصی ندارد.

شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391
چه کنم با دل خویش؟
آه، آه، از دل من
که سزاوار به جز خون جگر، حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش،
چه کنم با دل خویش؟

چه دل مسکینی
که غـمگین می‌شود اندر غم هر غـمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش،
چه کنم با دل خویش؟

در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول، چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟

شعر از: ابولقاسم حالت


طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش،
چه کنم با دل خویش؟

دیده گردید فقیر
بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر
دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش؟
چه کنم با دل خویش؟

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو
زارم از دست عدو!
بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش،
چه کنم با دل خویش؟

گر در افتم با مار
نیست راضی دل من تا کشد از مار، دمار!
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش،
چه کنم با دل خویش؟

دارد این دل اصرار
که من امروز شوم بهر جهانی غم‌خوار
همه جا، در همه وقت و همه را در همه کیش،
چه کنم با دل خویش؟

از برای همه کس
دل بی‌رحم در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش،
چه کنم با دل خویش؟


جمعه 1 اردیبهشت ماه سال 1391

پیش‌درآمد: نمی‌دانم اصلاً چطور شد که تصمیم گرفتم بروم و ببینمش. لابد پیش خودتان فکر کردید قرار است یک داستان عاشقانه رمانتیک جدید تحویل‌تان بدهم. نه جانم! به هیچ وجه؛ به هیچ وجه؛ این یکی نمی‌تواند عاشقانه‌تر از داستان‌های قبلی باشد. یک نقل قول معروفی از هگل هست که می‌گوید: «تاریخ دو بار تکرار می‌شود، یک بار به صورت تراژدی و یک بار هم کمدی»؛ لذا این عاشقانه خیابانی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم اصلاً شبیه تراژدی‌های قبلی زندگی‌ام نیست بلکه ماهیتی طنز و فانتزی دارد.


داستان از اینجا شروع شد که گشت و گذار فیسبوکی برخی از دوستان شدیداً علاقه‌مند به فرهنگ شبه‌پاپاراتزی ایرانی در یکی از همین گذرهای تاریخی زمستان یکی دو سال قبل، محض شوخی و خنده هم که شده، اسباب برچسب زدن نام این حقیر به زعم عزیزان دم بخت به جریان یک عشق و عاشقی خیالی را فراهم کرد. حالا چون نباید اشاره مستقیم شود به کسی (قبلا مورد انتقاد قرار گرفتم که چرا فرضا نام فلان هنرپیشه و غیره و غیره را در یکی از پست‌های وبلاگم نوشتم)؛ زیاد پی‌اش را نگیرید که طرف اسم و رسمش چی بوده و چه کاره بوده و غیره و غیره. همینکه شاعر بوده و خوش سیما و البته با جسارت، کافی هست تا سوژه شود توسط دوستان لاابالی مختلف‌الاضلاع که برای بنده دستی بگیرند و به زعم خودشان پوست خربزه‌ای به زیر پای انداخته و عقل و هوشی به در کنند. البته خودتان بهتر می‌دانید وقتی از معشوق فقط نامی بدانیم و یا عکس و فیلمی در اینترنت و گوشی موبایل افراد دیده باشیم، به عدد مشاهدات و مباحثات شکل گرفته، پای عشق و عاشقی وسط هست با توجه به این مؤلفه فرهنگی غنی پیجویی افراد مشهور در همه جای کائنات؛ لذا من هم قضیه را به فال نیک گرفته و همداستان با تفکری خلاف ذهنیت ایشان آنچنان فاز تکذیب و انزجار آغاز کردم که کم کم خودم هم باورم شد اثر شخصیت والد ناخودآگاهم بسیار لجبازتر از کنجکاوی شخصیت کودک درونم گشته و اینجور شد که چند هفته‌ای قبل از سال تحویل وقتی در همان شبکه اجتماعی فیسبوکیه آگهی برگزاری گالری نقاشی از معشوق خیالی منتسب را ملاحظه کرده از آن طرف پشت بام افتاده و یکهو خودم را در حال فکر و خیال جهت رفتن و دیدارش تصور نمودم.
جریان این دیدار خیالی خیلی جالب است. در ابتدای امر باید مثل همه داستان‌های کلاسیک عاشقانه مشکلاتی بر سر راه عاشق باشد تا معشوق دور از دسترس به نظر آید. و همینطور هم بود؛ چون برای رفتن به میعادگاه (تصور یک بنای گوتیک داشته باشید در نقطه‌ای از شمال شهر تهران!) پس از خلاصی از پادگان نظامی و تهیه مختصری غذا و تعویض لباس‌ها در گوشه‌ای از خیابان روبروی پادگان، باید از کوچه پر ترافیک سابقاً مشهور به بزرگراه صدر گذر می‌کردم که اینقدر دوست داشتنی و جذاب بود بارش گلوله‌های برف و تمام شدن بنزین در وسط راه که به ناچار از اولین خروجی فرار را بر قرار ترجیح داده و از کوچه پس کوچه‌های الهیه راه پمپ بنزین فلک زده‌ای را در پیش گرفتم و مدت کوتاهی بعدتر که در صف پمپ بنزین خودم را پشت به محل قرار خیالی‌ام تصور می‌کردم، بلند بانگ نقالی و شاهنامه‌خوانی نامتوازنی قصه جدال رستم با دیو سپید مازندران را در سوی دیگر پرده‌سرای ذهنم در تجسم می‌آورد و این امید را به من می‌داد که پس از خلاصی از احتیاجات روزمره باز هم خواهم توانست قدم در راه معشوق گذاشته و مشق عاشقی کنم و اصلاً اگر مزاحمت و مصیبتی نباشد و دست یافتن به معشوق آسان و امروزی باشد که اصلاً مزه‌ای ندارد عشق و عاشقی با چنین موجود سهل‌الوصولی و چه و چه‌ها؛ که مثل رد شدن خودروها از تقاطع خیابان مغز این افکار دائم با من در ادامه آن کابوس روزانه در شهر زمستانی یخ‌زده همراه بود.
حالا که مقدمه چینی بسیار موفقی داشتم در بیان یک داستان تک خطی بی‌اهمیت و توانسته‌ام رکورد جدیدی به رکوردهایم بیافزایم در بحث از دست دادن مخاطبان و شنوندگان داستان به دلیل فقدان مینمال‌گرایی ذهنی و رئال‌نویسی شبه پست‌مدرنی که این روزها مد شده و به بیشتر شبیه طیفی است مابین پندهای بزرگان تا شعارهای سیاسی اجتماعی در قالب استاتوس‌های فیسبوکی؛ بهتر است نقطه فرود داستان و فروکش کردن این داستان عاشقانه در خیابان را برای معدود دنبال کنندگان هنوز این نوشته اینگونه نقل کنم که چون نهایتاً هیچ آدرس فیسبوکی دقیقا مشخص نمی‌کند محل ارجاع داده شده دقیقا کجا است و در چه ساعتی از روز باز است و چگونه باید از وسط شلوغی‌ و ترافیک در محله‌ای که به مخیله‌ات هم نمی‌رسد روزی دوباره گذرت به آنجاها بیافتد به مقصد برسی، به طور ناخودآگاه آدم از ترس حواشی چنین افراد مشهوری که معمولا یا شامل هجوم گروهی از عکاسان و خبرنگاران می‌شود و یا حمله پلیس و نیروهای امنیتی؛ می‌تواند عطای دیدار با معشوق خیالی بخشیده و از نیمه راه بازگردد و از آنجا که قرار نبود این ماجرا به فرمی تراژیک تمام شود لذا من عزم خودم را جزم کردم هر طور که شده راهی به گالری نقاشی پیدا کنم و البته تلاش مضاعفی که به خرج دادم به ثمر نشسته و مدتی پس از ساعت سه بعد از ظهر خودم را در مقابل درب محل آدرس داده شده یافتم و بر خلاف تصورم گویا این میعادگاه به هیچ عنوان کارزاری برای حضور کرور کرور عاشقان و رقیبان نبود و خانه‌ای بود با نمای کرم‌رنگ و البته رنگ‌پریده که دربش بسته بود و برای ورود می‌بایست زنگ زد و چون من در فانتزی ذهنی‌ام مثل همیشه یادم رفته بود تمام حالت‌ها را در نظر بگیرم هیچ جمله و دیالوگی آماده نداشتم که به آنطرف آیفون وقتی می‌پرسد: «کیه؟» به عنوان جواب بر زبانم جاری کنم. لذا همینطور مستأصل مدت کوتاهی در کنار درب خانه ایستادم تا شاید از خرده فرهنگ معروف موج‌سواری که در همه آحاد ما ملت به خوبی نهادینه هست بهره گرفته و همراه با اولین گروه رقیبان یواشکی خودم را به داخل میعادگاه جا کرده و سپس جدال رندانه‌ام را آغاز نمایم. اما همانطور که در هوش‌مصنوعی خوانده‌ایم و گفته‌اند که مرتکب شدن اشتباه‌های جدید برای جبران خطاهای قبلی منجر به فاجعه خواهد شد این بار هم چون مرحله قبل شدیدا رکب خوردم و هیچکس هم نیامد به سوی درب گالری؛ پنداری که ساعت‌ها و روزها از پایان نمایش عمومی گالری گذشته باشد و چونان همیشه تاریخ ما دیر رسیده باشیم. کار به جایی رسید که حتی پیرمرد و پیرزنی که دسته‌گل به دست در همان حوالی می‌پلکیدند هم بی‌تفاوت عبور کردند و من همچنان پشت درهای بسته ماندم و به گمانم بر اساس قضاوت منصفانه شما تراژدی جدیدی را تجربه کردم.


اما چیزی که این تراژدی عاشقانه را در نزدیک سی‌سالگی برای من به یک فانتزی جذاب تبدیل می‌کند تجربه آن حس هجده نوزده ساله بازیگوش خودم بود که سال‌ها بود از دست داده بودمش و فکر می‌کردم در اصالت جبری وجود خودم دیگر هیچگاه برای لحظه‌ای نتوانم حسی شبیه آنچه در آن دوران نوجوانی و شیطنت‌های اینچنینی (که بدون هیچ هدف بزرگی انجام می‌دادم و پیامدهایش را با لذت پذیرا بودم) داشتم را مجدداً تجربه کنم. اما خوشبختانه اینگونه نبود و در بعد از ظهری که دست خالی از مصاف عاشقانه با معشوق از همه جا بی‌خبر به سمت پایین شهر در حرکت بودم به جای حس اندوه و ناراحتی همیشگی، شادمانی وصف‌ناپذیری در زیر پوستم موج می‌زد؛ پنداری که یک پروانه در حال متولد شدن باشد و کوله‌بار ابریشمی پر ارزشی که همیشه به همراه داشته و به داشتنش افتخار می‌کرده اسباب مزاحمت در اوج گیری در دهه دیگری از زندگی‌اش به نظر برسد و الان که از شر آن دیوار شیشه‌ای خیالی خلاص شده سبک‌بال با سرعتی بالا در حال حرکت در بزرگراه زندگی است.

شنبه 19 فروردین ماه سال 1391


تک‌نوشت: «روشنفکری» یا اگر با توجه به عینیت موجود از آن در جامعه امروزی قرار باشد منصفانه قضاوت شود «روشنفکرنمایی»، به نظر آفت مزرعه بی‌بر چندین نسل زندگی در برهوت فرهنگی ایران است. از یک سو ورود افراد به نحله‌های فکری و یا مدعی تفکرات مکتبی همه انرژی ایشان را صرف پرداختن به جزئیات محفلی و مناسبات آن کاست اجتماعی که به آن جذب شده‌اند می‌نماید و سوی دیگر بهانه در دست اصحاب قدرت می‌دهد تا برای هموارسازی تداوم سلطه خویش با تکیه بر همان جزئیات به اصطلاح فکری و فرهنگی مخالفان خود را برچسب زده و به حاشیه برانند. ممکن است این قضیه برعکس نیز رخ دهد یعنی در اثر اصرار جریان حاکم بر گروهی از هنجارها و مؤلفه‌های فرهنگی آنتی‌تزی به صورت یک جریان فکری مخالف با رفتاری غیرسیاسی و بیشتر در قالب فرهنگی و اجتماعی شکل گیرد. غم‌انگیزترین وجه موضوع این است که گویا این تلاطم بین نسلی به یک قرارداد و سازشی پنهانی بین دو گروه مزبور جهت تحمل یکدیگر تبدیل می‌شود. یعنی داشتن برچسب‌های نامطلوب و حاشیه‌نشینی محفلی و سرگرم بودن به مناسبات سطحی همان محافل در ازای تحمل شدن جزئیات نامطلوب اصحاب قدرت چنان رواج می‌یابد که گویا رد یک شیوه به مثابه انتخاب شیوه دیگری است.
افراد ممکن است به واسطه مطالعات و تفکرات شخصی و یا در اثر حضور در جلسات بحث و گفتگو و مباحثه گروه‌های اجتماعی که ممکن است مجوز فعالیت داشته باشند و یا نداشته باشند ابتدائاً جذب جزئیات ظاهری این محافل شوند؛ فرضاً نوع پوشش و یا شیوه‌های گفتگو و ارتباط برقرار کردن با دیگران؛ سپس در ادامه با استحاله شدن شالوده‌ها و فرضیات اولیه ذهنی پیوستن به شیوه‌های رفتاری و تفکرات این گروه‌ها رخ می‌دهد که با توجه به ماهیت آن پیوند پنهانی که به آن اشاره شد، به احتمال زیاد در تضاد با وضعیت مطلوب اصحاب قدرت است. لذا برای دفع آثار نامطلوب چنین تقابل مستقیمی، فرد به تدریج یک حریم اجتماعی تصنعی نسبت به اطرافیان و موقعیت‌های اجتماعی غیرهمسان ولی پر برخورد (مانند خانواده/ دوستان و آشنایان قدیمی/ همکاران و غیره و غیره) برای خود متصور شده و خویشتن را با محیط پیرامون غریبه و ناهماهنگ می‌پندارد. در مراحل بعدی ممکن است فرد دچار توهماتی نظیر نخبه بودن و یا برتر بودن نسبت به پیرامون نیز شده و مرزهای این حریم تصنعی از دنیای درون فکر او خارج گردد.
یک واقعیت پنهان در خصوص خطوط فکری روشنفکری این است که اگر الگوهای رفتاری این گروه‌ها مخالف عرف حاکم بر جامعه نباشد فاقد آن جذابیتی خواهد شد که منشأ تکثیر ایده‌ها و گسترش آن مکتب فکری و فرهنگی گردد. از سوی دیگر اصلاح خرده‌فرهنگ‌های نامناسب موجود در عرف جامعه بدون درک اشتباه بودن آنها از سوی بدنه جامعه امکان‌پذیر نیست و اینجاست که یک دور باطل شکل می‌گیرد. از یک سو باید مخالف هنجارهای اجتماعی نامناسب بود و از سوی دیگر این مخالفت به مثابه ورود به جرگه روشنفکرنمایان خارج از گود نشین است؛ خصوصاً زمانی که اصحاب قدرت بر اجرای آن هنجارهای نامطلوب به دلایل مختلف اصرار داشته باشند.
یک مشاهده عینی از جامعه ایران نشان می‌دهد پس از روشنفکران عرفی و مذهبی دهه‌های 1340 و 1350 که در تحولات سیاسی و اجتماعی زمان خود منشأ اثر بوده‌اند در سال‌های بعد این باب بسته شده و گویی نوعی قحط‌الرجال در پهنه اجتماع به وقوع پیوسته باشد. به عقیده نگارنده واقعیت این است که عصر روشنفکری با آن پرستیژ اجتماعی کلاسیک به پایان رسیده و مجموعه خصوصیاتی که در آن دوران طلایی ممکن بود بسیار آوانگارد به نظر بیاید امروزه بروندادی سانتی‌مانتال و متوسط محسوب می‌شوند و لذا اگر قرار است اعتلا و شکوفایی مجددی در پهنه اجتماع و در پرتو روشنفکری و دگراندیشی رخ دهد، این پارادایم نیازمند طرح مفاهیم؛ تعاریف و اصول موضوعه جدیدی است.

دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391


تک‌نوشت: در بسیاری از کشورها داشتن عروسک ملی یک مولفه فرهنگی محسوب می‌شود. در ایران البته این خرده فرهنگ بسیار مهجور بوده و شاید تنها مثال قابل ذکر کاراکتر «مبارک» باشد که سال‌های زیادی در نمایش‌های عروسکی و سیاه‌بازی‌ها یکه‌تاز بود. بعد از انقلاب اما بسیار تلاش شد تا این کاراکتر با نمونه‌های دیگری جایگزین شود مثلا «دارا و سارا»؛ و در این راه دستگاه فرهنگی حاکم تلاش زیادی هم کرد تا رقبای خارجی مثل «باربی‌ها» را نیز با برچیدن از مغازه‌های عروسک‌فروشی از دور خارج نماید. این شده است که عملا فرهنگ ایرانی همچنان فاقد عروسک ملی به معنای کلاسیک کلمه هست. اما شخصیت‌بخشی ایرج طهماسب و حمید جبلی به عروسک «کلاه قرمزی» بی‌شک تجربه موفقی در جذب نگاه ایرانیان با سلایق گوناگون به یک کاراکتر عروسکی بومی بوده و درست است که این شخصیت در بیشتر حضورهایش ترکیبی ضدقهرمان‌وار در خاطر مخاطب ثبت نموده است اما به هر تقدیر در سطح ملی تنها نمونه قابل اشاره می‌باشد.


سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1391



جمعه 5 اسفند ماه سال 1390

من غلام قمرم،
غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر،
هیچ مگو

سخن رنج مگو
جز سخن گنج مگو
ور از این بی​خبری رنج مبر،
هیچ مگو

دوش دیوانه شدم
عشق مرا دید و بگفت:
آمدم نعره مزن جامه مدر،
هیچ مگو

گفتم ای عشق!
من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر،
هیچ مگو

من به گوش تو
         سخن‌های نهان خواهم گفت؛
سر بجنبان که بلی جز که به سر،
هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب،
یا بشر است؟
گفت این غیر فرشته ست و بشر،
هیچ مگو
شاعر: مولانا جلال‌‌الدین بلخی
دکلمه: احمد شاملو (الف.بامداد)


گفتم این چیست بگو؟
زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر،
هیچ مگو


ای نشسته تو در این

                    خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر،
هیچ مگو


برای دانلود شعر با صدای احمد شاملو بر روی اینجا کلیک نماییدحجم فایل: 2.43 مگابایت


پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1390


پیش‌درآمد: برای همه ما پیش آمده است که در خصوص موضوعات مختلف مرتبط با زندگی روزمره و یا رخدادهای اجتماعی و سیاسی جامعه پیرامون خودمان، درک و برداشتی بدبینانه داشته و بعضاً تحلیل و جمع‌بندی بدبینانه نیز ارائه دهیم. این حس درونی ممکن است مقطعی و گذرا و یا معطوف به مسائل خاصی باشد. اما هنگامی که این بدبینی به یک رویه فکری و ذهنی در افراد تبدیل می‌شود بر نگاه ایشان نسبت به حوداث دنیای اطراف بسیار تأثیرگذار است. شاید خود ما آثار ناشی از این نگرش را عمیقاً درک نکنیم، اما در اغلب حالت‌هایی که چنین فعل و انفعالی در ما رخ می‌دهد ما دچار «تحلیل توطئه آمیز» و یا اصطلاح عرفی‌تر «توهم توطئه» هستیم.


«۱» نوشت: در خصوص توطئه یا دسیسه تعاریف و نگرش‌های متفاوتی وجود دارد و به طور کلی در این باب نه یک نظریه مدون و قابل اتکا وجود دارد و نه نظریه‌پردازی رسمی و آکادمیک قابل ذکری صورت گرفته و اغلب تلاش‌ها نیز به صورت موردی و متمرکز بر موشکافی حوادث و رخدادهای خاصی بوده است. یرواند آبراهامیان درک توطئه‌آمیز از مسائل را به صورت «نداشتن اعتقاد یا باور نکردن شکل ظاهری رویدادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی» توصیف می‌نماید. همچنین در تعریف دیگری آمده است: «توطئه به معنای اقدام پوشیده و پنهان شمار اندکی از افراد، با هدف دور زدن قانون و تخطی از آن است.»
تئوری توطئه در شکل حاد آن (Conspiracism) به مثابه یک کنش و واکنش نمادین تمام رخدادهای تاریخی را در پی اعمال گروهی از افراد پرنفوذ و معمولاً پنهان و اسرارآمیز توصیف می‌نماید. به عبارت ساده‌تر این انگاره که گروه‌های کوچک و تیزهوشی دارای امکانات سیاسی، مالی، نظامی، و علمی گسترده گردانندگان پشت صحنه تمام حوداث خوب یا بد دنیا هستند.



«۲» نوشت: در فلسفه و جامعه‌شناسی برهان علیت (Causal Argument) راهکاری برای تعیین دلیل به وقوع پیوستن رخدادها است. در نظام علت و معلولی هر موجود یا پدیده‌ای یا علت است و باعث به وجود آمدن موجود دیگر و یا رخ دادن پدیده‌ای دیگر می‌شود و یا معلول است که ناشی از علت دیگری است. این برهان ساده در تحلیل اغلب مسائل اجتماعی کاربرد دارد اما بسته به عناصر تأثیرگذار و ابعاد پدیده به وقوع پیوسته، یافتن مجموعه‌ای از علت‌ها به عنوان منشأ و عوامل دست‌اندرکار ممکن است کار ساده‌ای نبوده و یا از قوه درک و یا تجارب پیشین افراد خارج باشد. درست همینجاست که زاویه دید توطئه‌انگار می‌تواند تلاش کند تا درک ساده‌ای از ماهیت آنچه رخ داده به دست دهد بدون آنکه به تمام جوانب مسأله بپردازد.
معمولاً در برخورد با حوادث و رخدادهای اجتماعی تعداد اندکی از نخبگان  و متخصصان بر پایه مطالعات کافی و مستندات معتبر تفسیری منطقی از قضایا ارائه می‌دهند و اغلب افراد فاقد چنین منابع و تجاربی هستند و در صورت عدم دسترسی به تفسیر و تأویل درست از جریانات یا از روی کم‌اطلاعی، ناآگاهی، کم حوصله بودن و یا اصلاً عدم علاقه‌مندی به درک عمق وقایع به تئوری توطئه اتکا می‌نمایند.


«۳» نوشت:دلایل متعددی برای رویکرد افراد به تئوری توطئه برشمرده شده که در بند قبلی به چند مورد مختصراً اشاره شد. برپایه مطالعات و مشاهدات نگارنده، برخی از این دلایل عبارتند از:
  • فقدان دانش و آگاهی مستقیم فرد با موضوع مورد قضاوت
  • ساده‌سازی با هدف سرعت‌بخشیدن به تجزیه و تحلیل مسائل
  • سرگرم‌کردن یا منحرف کردن اذهان مخاطبان به موضوعات و عوامل غیرواقعی
  • سطحی‌نگری و عدم علاقه به درک عمق رخدادهای اجتماعی
  • فرافکنی برپایه تعصبات ایدئولوژیک و قومیتی و یا منافع اقتصادی و سیاسی
همچنین عدم ثبات و سلامت روانی افراد ناشی از انگاره‌های ذهنی و یا محیط زندگی و مسائل تربیتی نیز در برخی پژوهش‌ها عاملی تأثیرگذار در استفاده از این رویکرد تحلیل مسائل بر شمرده شده‌است.


«۴» نوشت: درباره توطئه‌انگاری و دسیسه بودن منشأ بسیاری از حوادث در متون ادبی، سیاسی و حتی تاریخی فرهنگ‌های مختلف نمونه‌های بسیاری موجود می‌باشد. به عنوان مثال بسیاری از ادیان پاگانی و یا گروه‌های مرموزی نظیر فراماسون‌ها هستند که در طی سالیان متمادی انگشت اتهام عاملیت بسیاری از حوادث به سوی ایشان نشانه رفته‌است. نمونه تکنولوژیک معاصر گروه هکرهای بدون نام (anonymous) است که ماهیتی اسرار آمیز دارد. داستان‌های با خط سیر نویر (تکیه بر نقش اسرار آمیز زن در وقوع کنش‌های حادثه‌ساز) در فیلم‌های سینمایی نیز نمونه‌های قابل ذکر دیگری در این رابطه می‌باشند.
یک نمونه مشهور ایرانی تلقی دایی‌جان ناپلئون‌وار از مسائل است که برگرفته از رمان و مجموعه تلویزیونی معروفی به همین عنوان است که در آن شخصیت اصلی داستان، یعنی دایی‌جان، فردی مبتلا به بیماری انگلوفوبیا بوده و دچار این توهم شده که ایادی انگلیسی به خاطر خرده حساب‌های قدیمی، درصدد از بین بردن او هستند.


«۵» نوشت: با توجه به دلایلی که در این نوشتار و مصادیق مختلفی که در رابطه با بحث نگرش توطئه‌آمیز مطرح شد، این نگرش عرفی تلقی مسائل به عنوان یک شاخص کیفی بیانگر میزان توسعه‌نیافتگی فکری و فرهنگی جوامع است و متأسفانه در رابطه با ایران نیز این توهم توطئه منحصراً پدیده‌ای عوامگرایانه نبوده و بسیاری از نخبگان و روشنفکران جامعه نیز همواره به آن متکی بوده و هستند. خصوصاً به دلیل وابستگی فکری بسیاری از روشنفکران دهه‌های 1340 و 1350 به تفکرات چپ و کمونیستی و همچنین شیوع باورهای خرافی و غیرعلمی در نخبگان دهه‌های 1360 و 1370.

پی‌نوشت: برای جلوگیری از افزایش حجم مطلب نگارش شده و خارج شدن آن از حوصله خواننده بسیاری از مطالب و مصادیقی که می‌خواستم در خلال بحث مطرح کنم را به ناچار نیاوردم، لذا علاقه‌مندان می‌توانند از طریق این پیوند یا این پیوند یا این پیوند مطالعات بیشتری در این خصوص داشته باشند.


چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1390

آقایوسف، مساوی بدون گل (Agha Yousef equal without goal)


پیش‌درآمد: بعضی از فیلم‌سازان هستند که سالی یک بار یا هر یکی دو سال یک بار فیلمی به جلوی دوربین می‌برند و حالا یا کارشان می‌گیرد و خوب از آب در می‌آید و یا نمی‌گیرد و خوب از کار در نمی‌آید و آدم یواش یواش به موج سینوسی آثار ایشان عادت می‌کند مثل آثار داریوش مهرجویی در دهه  1360 و 1370 یا فیلم‌های تهمینه میلانی. اما یه عده دیگری از فیلم‌سازها هستند که نمی‌سازند و نمی‌سازند تا زمانی که شرایط و سلایق دستگاه فرهنگی به ایشان مجوز بیان کم سانسور (بی‌سانسور که دیگه شده رؤیا) بدهد و وقتی به کارنامه کاری این افراد نگاه می‌کنی می‌شود هر ده سال یک فیلم که اغلب آثار ماندگاری هم هستند. مثل بیشتر آثار ناصر تقوایی و یا بهرام بیضایی. وقتی بین دو فیلم متوالی یک کارگردان وقفه زمانی بیشتر از سه الی چهار سال رخ می‌دهد، یعنی به احتمال زیاد باید منتظر رخداد خاصی باشیم. اتفاقی که برای فیلم «آقایوسف» ساخته استاد علی رفیعی رخ نداده به نظر نگارنده و انتظارات برآورده نشده است.


خلاصه داستان: آقایوسف (مهدی هاشمی) کارمند بازنشسته از 5 سال پیش، پنهان از چشم دخترش رعنا (هانیه توسلی) در خانه‌های مردم کار و نظافت می‌کند. همسر او سال‌هاست فوت کرده و آقا یوسف با دخترش زندگی می‌کند. پسر آقایوسف به کانادا رفته و آقایوسف در غیاب پسرش عهده دار مخارج عروس (لیلا بلوکات) و نوه‌اش می‌باشد. حوادثی که موقع نظافت در برخی خانه‌ها روی می‌دهد به طور مستقیم به او ربط پیدا کرده و زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد. اعتماد بین پدر و دختر متزلزل می‌شود و حوادثی روی می‌دهد که دایره سوء‌تفاهمات را گسترده‌تر می‌کند.

نقد و بحث: نه اینکه شروع فیلم خیلی شلوغ هست و هر چی آرتیست سانتی‌مانتال و خوش‌تیپ و غیره و غیره را جمع‌آوری کرده و حتی پا را فراتر گذشته و یک ورسیون جدید هم معرفی کرده،  بیشتر حواس آدم در ثلث اول فیلم و تا رخداد تلفن در منزل دکتر مهران، همه‌اش پرت می‌شود به این مینیمال‌نگاری تصویری خوش آب و رنگ و غافل از شخصیت‌پردازی آقایوسف (با شخصیتی  آوانگارد بین ژان وال ژان و رابین هود!) که به قول سید پورصادق (برای ملاحظه نقد مشابهی که در رابطه با اثر نگارش کرده‌اند اینجا را کلیک نمایید)  فقط خانه خودش را آباد نکرده و غیره و غیره. و البته تا آخر فیلم چهره‌ای از ضدقهرمان تعیین کننده (منظورم همان دکتر مهران است که در هیأت پزشک احمدی بیشتر قابل تفکر بود تا یک کنشگر ضداجتماعی و ناهنجار) نمی‌بینیم و افسوس می‌خوریم که باید این دون‌ژوآن نیم‌پز را در بازه کاراکتری وسیعی بین فارست گامپ تا دکتر فرانکشتین در میان محدودی انتخاب سینمایی در ایران تصور کنیم. بعد از رخداد تلفن یکهو مسیر داستانی فیلم شکل می‌گیرد و حوادث بی در پی ناشی از موقعیت‌ها و ساختار داستانی کاراکترها با سرعت فراوان اصلا به آدم مجال نمی‌دهند که حتی تصویرسازی آبی و قرمز دوست‌داشتنی کارگردان در صحنه‌آرایی و لباس‌ها تحسین نماید و به خاطر بسپارد.

از جنبه شخصیت‌پردازی جز خود آقایوسف باقی کاراکترها بسیار ناشناس باقی می‌مانند و فقط آنهایی که در همان ثلث اول مینیمال آمده و مینیمال هم رفته‌اند را می‌توان درک نمود. این ضعف از آنجایی اهمیت پیدا می‌کند که کارگردان قصد دارد کلاف سردرگم داستانی را که نقل کرده در پایان‌بندی فیلم به دستان بیننده بسپارد تا جمع‌بندی و قضاوت نهایی را خود فرد انجام دهد. اما وقتی دستمایه‌ای برای این سنجش نباشد قضاوت‌ها قطعاً افت می‌کند به سطحی عرفی و سناریوهای تأییدی و تکذیبی که خوشایند نیست.

کارگردان در فیلم اصراری هم به ایجاد تقابل گفتاری و فکری بین کاراکترها، برای مثال دیالوگ‌های آقایوسف با دوستش مرتضی (شاهرخ فروتنیان)، داشته که مثل یک مسابقه فوتبال می‌ماند که نتیجه بازی مساوی بدون گل باشد. این مؤلفه از جنبه خاکستری بودن فضای قضاوت و گزینه‌ها پوئن محسوب می‌شود اما همانطور که در بالا هم گفته شد در بحث نتیجه‌گیری مخاطب نمی‌تواند از آزادی عمل داده شده در تفکر و تصمیم‌گیری به خوبی بهره‌برداری نماید

در مقایسه با ماهی‌ها عاشق می‌شوند (فیلم قبلی کارگردان) این فیلم به بعضی از مؤلفه‌های کاری آقای رفیعی مثل استفاده از رنگ‌بندی و صحنه‌آرایی چشمگیر و یا سکانس‌بندی‌های مربوط به پختن غذاهای مختلف وفادار مانده، اما از جنبه روایی بسیار شتاب‌زده‌تر عمل کرده و این شتاب‌زدگی بیشتر به خاطر پیچیدگی فرم داستان است. در اثر قبلی همه کاراکترها به قدر کافی برای معرفی و تثبیت خویش در ذهن بیننده فرصت داشتند اما اینجا مناسبات و ریتم اثر چنین اجازه‌ای به ایشان نمی‌دهد.


جمع‌بندی: اگر در یک جمله بخواهیم قضاوت کنیم، آقایوسف فیلم خوبی نیست چون به مخاطبش اجازه تفکر می‌هد بدون آنکه ماتریال و پیش‌زمینه کافی را فراهم کرده باشد. به عنوان یکی از علاقه‌مندان استاد رفیعی امیدوارم در فیلم‌های بعدی ایشان بازگشت به خط داستانی دارای اصالت فکری «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» را باز هم شاهد باشم.


دوشنبه 26 دی ماه سال 1390

گلدن گلوب، فرهادی و دیگر هیچ (Golden Globe, Farhadi & Nothing More)


نه اینکه به غرولند کردن راجع به رویدادهای سینما شهره شده‌ایم در بین دوستان و تمام سال گذشته را به نقد انتخاب فیلم «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی (به عنوان بهترین اثر فیلمساز بنا به نظر منتقدان و دوستان) و نماینده ایران در هشتاد و چهارمین دوره جوایز آکادمی اسکار به سر برده‌ایم؛ لذا ابراز خوشحالی کردن از این فتح‌الباب در جوایز سینمایی اعطا شده به کشتی عنقریب به گل نشسته سینمای ایران نمی‌تواند حداقل از سوی منتقدان  فرهادی و نگاهش به داستان و سینما مورد انتظار باشد؛ اما چون ایشان در هنگام دریافت جایزه از دستان مدونا بسیار مؤدبانه (!) ظاهر شده و اصطلاحاً دست و پایشان را گم نکردند و حرکات ناموزون و دور از شأن به زعم برخی از مدیران بی‌نظیر دستگاه اجرایی فرهنگی ننمودند و البته در بیانات‌شان اشاره نیکویی به صلح‌طلبی ملت ایران داشتند بر یکان یکان آحاد ملت مقرر است به پاس این شهامت و بیان شیوا که موجبات کسب غرور و عزت ملی است کلاه از سر برداشته و لحظاتی به فکر فرو رویم که غیر از صلح‌طلبی چه داشته‌های دیگری را باید در زمره خصائل مردم ایران زمین برشمرد و چرتکه انداخت که کدامشان امروزه موجود و حاضر هم هستند و کدام‌ها به فراموشی سپرده شده‌اند؟!

جمعه 16 دی ماه سال 1390


«۱» نوشت: چند سال پیش فیلمی دیدم با عنوان این کشور جای پیرمردها نیست  (برای کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص اینجا و یا اینجا را کلیک نمایید) که تظاهرات درونی و بیرونی یک کلانتر ایالتی در آستانه بازنشستگی در محیط زندگی بسیار خشن و نامطلوب اطرافش را به تصویر می‌کشید و ضمن نقد تضادهای اجتماعی،  آینده­ای تاریک و سرشار از نومیدی، و نابودی کامل تمامی هنجارها و قید و بندهای اجتماعی و فرهنگی را برای جامعه آمریکا پیش‌بینی می‌کرد. زاویه دید سازندگان فیلم ستایش از سنت‌های محافظه‌کارانه آمریکایی و انتقاد از ولنگاری و بی‌هویتی نسل جدید در بطن جامعه سیصد میلیونی بود و البته چون مشابه چنین فضایی در بین مسئولان و دستگاه‌های فرهنگی ایران نیز وجود داشت، چندان به مذاق من که خوش نیامد.
«۲» نوشت: چند وقت پیش و بعد از دهه اول محرم امسال در یکی از صفحات شبکه اجتماعی ضاله فیسبوک تیتری با این مضمون که «هفته مد تهران به پایان رسید» دیدم که جمله‌ای معترضه در خصوص سر و ظاهر عزاداران حسینی در محلات تهران محسوب می‌شد و با مشاهدات خودم هم از این ایام مطابقت می‌کرد. حالا نه اینکه دوباره بخواهیم همان حرف‌های همیشگی ضد سانتی‌مانتالیستی خودمان را بازگو کنیم و غرولند و خرده‌گیری راجع به موضوع را آغاز کنیم. اما توجه آدم جلب می‌شود که آن لباس‌های آنچنانی و حرکات شایسته یا ناشایسته و غیره و غیره در این ایام؛ که برگزاری کارناوال‌هایی مشابه هالووین نعوذبالله گویی تنها در هنگام عزاداری حسینی و در پرتو عدم دخالت نیروهای پلیس در به اصطلاح برنامه نظم اجتماعی جامعه میسر بوده و در تمام ایام سال امکان‌پذیر نمی‌باشد.
«۳» نوشت: چند وقتی است که از سمت خانواده مادری (که بیشترین رفت و آمد فامیلی ما را شامل می‌شود) و در پی ازدواج یکی از فرزندان فامیل، جریان به اصطلاح «مجرد ماندن و به دنبال ازدواج نبودن» نگارنده مجدداً فتح‌الباب شده و افراد دلسوز مختلف با فرمت‌های گوناگون خاله‌زنکانه و یا بحث‌های مردانه در تلاش‌اند تا به زعم خویش برنامه زندگانی ابنای بشر را که سال‌ها در گوش‌هامان تلاوت شده و یا در مقابل دیدگان‌مان به تصویر درآمده، مجددا یادآوری بنمایند با این ترجیع‌بند که سی سالگی هم گذشت و دریغا فلانی که تو هنوز هم در مسیر نیستی!
«۴» نوشت: بیشتر دوستان دوران دانشگاه و غیردانشگاه که در مجموعه همسالان خودم هستند یا ازدواج کرده‌اند و یا در شرف رفتن به زیر پرچم زندگانی مشترک هستند و البته خوشبختی و شادکامی هر انسانی مایه انبساط خاطر آدم است، چه برسد که از زمره دوستان نزدیک هم باشند. اما کمی که در خصوص وضعیت و روابط تأمل می‌شود به نظر می‌رسد همه‌چیز آنگونه که وعده شده بر وفق مراد نیست. برای اغلب افراد، این ازدواج جدا از ماجراهای قبل از وقوع (از جدال‌های خواستگارانه گرفته تا شرایط ضمن عقد) و البته دوچندان شدن مسئولیت‌ها بعد از هم‌خانگی و هم‌سقفی با همسران، رهاورد اجتماعی قابل اتکایی به دنبال نداشته. یعنی بیشتر پاسداری از همان عرف‌ها و برنامه‌های زندگانی سعادتمند وعده داده شده هست به انضمام کمی شادمانی جنسی بالای هجده سال دریغ شده از دوران جوانی به عنوان چاشنی روی سالاد فصل میان‌سالی افراد... چه می‌دانم اگر سفری خواستند بروند در راه و در هتل و این‌ها مشکلی پیش نیاید (در مواجهه با حافظان برنامه نظم اجتماعی)، آخر هفته‌های دو نفره در مناطق طبیعی غیرطبیعی و یا گردهم‌آیی‌های دوستانه بیشتر متأهلانه و فامیلی و چشم و هم‌چشمی با زوج‌های دیگر و یا تربیت فرزندان فردای مملکت و غیره و غیره که اگر منصف باشیم با این کیفیت از اجرای اجتماعی‌اش اصلاً آش دهن‌سوزی نیست. وقتی هم انتقاد می‌کنیم می‌گویند «نوبت خودت هم می‌رسد!» و یا «شما را هم خواهیم دید!» سفسطه و فرافکنی از طرفین بحث بالا می‌گیرد.
«۵» نوشت: یک روز تعطیل در حال صرف صبحانه چشمم افتاد به مقاله‌ای در ضمیمه روزنامه همشهری که از مقوله چندهمسری دفاع کرده و ضمن انتقاد به حذف ماده جنجالی 23 از مصوبه جدید مجلس شورا در خصوص شرایط ازدواج مجدد در قانون به اصطلاح حمایت از خانواده ؛ که به گفته فعالان حقوق زنان پدیده چندهمسری را به شیوه قانونی مجاز می‌شمرد؛ از زاویه دیدی مشابه با مخالفان اما در ضدیت با ایشان استدلال می‌کرد که وجود این ماده قانونی به نظام‌مندشدن برنامه چندهمسری کمک می‌کرد و راه سلیقه‌ای رفتار کردن را بر روی مردان هوس‌باز می‌بست و مسئولیت مضاعفی را در خصوص داشتن همسران متعدد متوجه ایشان می‌نمود و منتقد حذف ماده واحده مذکور بود. همینجوری که روزنامه را ورق می‌زدم چشمم می‌خورد به اخبار موفقیت‌های سیاسی چشمگیر ادعا شده در بین تیترهای اقتصادی و حوادث اجتماعی ناگوار که یا به طور ضمنی و یا صراحتاً ناشی از همان عدم اجرای برنامه نظم اجتماعی مطلوب سعادت بشری قلمداد شده بودند.

«۶» نوشت: شبی در منزل یکی از دوستان بودیم و غذا سفارش دادیم. پیک موتوری هنگام تحویل غذا از ما پرسید که آیا خانه را اجاره کرده‌ایم و البته من و دوستم که دلیل پرسش را نفهمیده بودیم توضیح دادیم که بله و صاحبخانه آشنا بوده و تخفیفاتی هم مبذول داشته در خصوص مبلغ اجاره و اصلا متوجه نبودیم که اجاره دادن خانه در محله‌ای پر از خانواده‌های سعادتمند بشری به افراد مجردی چون ما که درست است که تحصیلکرده و مدرس دانشگاه محسوب می‌شویم اما به هرحال همان برچسب مجرد (بر وزن فاسد الاخلاق گویا) خورده است بر پیشانی مبارک و در نظر چنین افرادی موجب تعجب هست اینکه سن‌هامان بالاتر رفته ولی هنوز هم به جای تن دادن به سنت‌های پوسیده اجتماعی (که وعده کرده‌اند به تصدیق هزاران راوی نسلهای مختلف معاصر و غیرمعاصر که نوبت ما هم می‌شود که حلقه‌ها در دست کنیم و قلاویزها در گردن!) برای رسیدن به همان شادکامی‌های بالای هجده سال محدود به زمان و مکان، به دنبال ارتباطی ایده‌آل‌‌تر هستیم در فرمتی انسانی و نه لزوماً عرفی و یا حتی سانتی‌مانتالیستی.


پی‌نوشت: می‌خواهم به نوشته اول برگردم و حرف‌هایم را جمع‌بندی کنم. به نظر می‌رسد اگر در آمریکا برای پیرمردها به عنوان نماد نسل سالخورده در بطن جامعه مصرف‌گرای تبلیغات زده جایی برای عرض اندام و ابراز وجود انسانی در رسانه‌ها و فیلم‌ها و خرده فرهنگ‌های اجتماعی وجود ندارد و هر انسان کهنسالی اگر خوش‌شانس باشد قبل از مرگ در عزلت خانه سالمندان در حادثه رانندگی و یا در درگیری مسلحانه دار فانی را وداع می‌گوید؛ در ایران وضع به مراتب برای مجردها بدتر است زیرا با فرض نسبی بودن ظلم به انسانیت (و در نظر نگرفتن معیارهای حقوق بشری) در مقایسه بیش از نیمی از جامعه ایران هستند که در مناسبات اجتماعی و فرهنگی جایی ندارند و تمامی هنجارهای اجتماعی ابتکاری جایگزین مانند انجمن‌ها و کافه‌ها و پارتی‌ها و شبکه‌های اجتماعی مسدود و محکوم هستند در عرف حاکم و برای افراد آنچنانی (معادل فحش‌های ناموسی کش‌دار) محسوب می‌شود. پیرمرد آمریکایی شاید حرمت و جایگاه اجتماعی ندارد اما فردیت‌اش غیرقابل انکار است و راجع به آن هنوز هم بحث می‌شود در فیلم‌ها و کتاب‌ها. جوان مجرد ایرانی نه حرمت و جایگاه اجتماعی دارد و نه فردیت‌اش به رسمیت شناخته می‌شود و نه اصلاً در برنامه‌های سعادت بشری وعده داده شده اشاره‌ای به وی شده‌است. او محکوم است به رعایت نوبت در اوج گرفتن افیونی (همان به Space رفتن خودمان ـ چشمک) در اثر جنس مرغوب پیچیده شده لای زرورق «ازدواج» تا بلوغ اجتماعی اش را شاید که آینده و در دوران تأهل به رسمیت بشناسند.


پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390

به نقل از مطلب «عمو زنجیر باف هنوز هم بین کودکان شهر من خریدار دارد» منتشر شده در ایمنا


من به مدرسه می‌‌رفتم تا درس بخوانم.
تو به مدرسه میرفتی؛ به تو گفته بودند باید دکتر شوی.
او هم به مدرسه می‌رفت اما نمی دانست چرا؟

من پول تو جیبی‌ام را هفتگی از پدرم می‌گرفتم.
... تو پول تو جیبی نمی‌گرفتی؛ همیشه پول در خانه شما دم دست بود.
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس می‌فروخت.

معلم گفته بود انشا بنویسید.
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت؟

من نوشته بودم علم بهتر است.
مادرم می‌گفت با علم می‌توان به ثروت رسید.
تو نوشته بودی علم بهتر است؛
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی‌نیازی.
او اما انشا ننوشته بود برگه او سفید بود؛
خودکارش روز قبل تمام شده بود.

معلم آن روز او را تنبیه کرد؛
بقیه بچه‌ها به او خندیدند؛
آن روز او برای تمام نداشته‌هایش گریه کرد.
هیچکس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی‌دانست او پول خرید خودکار را نداشته؛
شاید معلم هم نمی‌دانست ثروت و علم،
گاهی به هم گره می‌خورند.
گاهی نمی‌شود بی‌ثروت از علم چیزی نوشت.

من در خانه‌ای بزرگ می‌شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین‌الدوله می‌آمد.
تو در خانه‌ای بزرگ می‌شدی که شب‌ها در آن
بوی دسته‌گل‌هایی می‌پیچید که پدرت برای مادرت می‌خرید.
او اما در خانه‌ای بزرگ می‌شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می‌داد که پدرش می‌کشید.

سال‌های آخر دبیرستان بود؛
باید آماده می‌شدیم برای ساختن آینده.


من باید بیشتر درس می‌خواندم؛ دنبال کلاس‌های تقویتی بودم.
تو تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور برایت آینده بهتری را رقم می‌زد.
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می‌گشت.

روزنامه چاپ شده بود؛
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می‌گشت.

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه قبولی‌های کنکور جستجو کنم.
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی.
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود.

من آن روز خوشحال تر از آن بودم،
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است.
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس‌های روزنامه،
آن را به به کناری انداختی.
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه،
برای اولین بار بود در زندگی‌اش
که این همه به او توجه شده بود!!

چند سال گذشت؛
وقت گرفتن نتایج بود.
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی‌ام بودم.
تو می‌خواستی با مدرک پزشکی‌ات برگردی، همان آرزوی دیرینه پدرت؛
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود.

وقت قضاوت بود؛
جامعه ما همیشه قضاوت می‌کند.


من خوشحال بودم که مرا تحسین می‌کنند.

تو به خود می‌بالیدی که جامعه به تو افتخار می‌کند.
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می‌کنند.

زندگی ادامه دارد …
هیچ وقت پایان نمی گیرد …


من موفقم!

من می‌گویم نتیجه تلاش خودم است!


تو خیلی موفقی!

تو می‌گویی نتیجه پشت کار خودت است!


او اما زیر مشتی خاک است؛

[و] مردم میگویند مقصر خودش است.


من، تو، او
هیچ‌گاه در کنار هم نبودیم؛
هیچ‌گاه یکدیگر را نشناختیم؛

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟!


پی‌نوشت‌ها:

1- خیلی وقت بود که انتشار اقتباسی از دسته «از نگاه دیگران» (عنوانی که می‌شود برای بیشتر نقل‌قولهای آغازین این وبلاگ از روی محتواهای فارسی منتشر شده بر روی وب در نظر گرفت) نگارش نکرده بودم و برای تنوع هم که شده زمستان غبارآلود تهران 1390 را با انشای معروف «علم بهتر است یا ثروت؟» پیشواز رفتیم.

2- اولش این نوشته را در صفحه فیسبوکی یکی از دوستانم دیدم و نظرم بهش جلب شد که نویسنده کی بوده و در چه تاریخی منتشر شده، اما هرچی جستجوی گوگلی انجام دادم نتیجه‌ای عاید نشد جز یه عالمه زبلاگ (وبلاگ زرد همسان با نشریه یا روزنامه زرد) که متن را آورده و بالای آن اسم خودشان را ذکر کرده بودند. لذا مجبوراً از معتبرترین مرجع نقل قول کردم و عکس هم انتخابی هستش و ارتباط مستقیمی با نوشته اصلی ندارد. و مرده‌شور ببره هرچی قانون حمایت از حقوق مؤلفین و مجری بی‌عرضه آنرا که اگر یه روزی دو یا چند نفر ابن‌الوقت دعوی شکسپیر بودن را به طور همزمان در این مملکت داشته باشند، به همه‌گی مجوز اظهار فضل داده می‌شود و همه تکثیر می‌شوند در لابلای هفتاد میلیون جهالت و بی‌مغزی دائم‌الوجود در آحاد توده‌های ملت‌های در حال زوال و غیره و غیره!

3- امروزه اگر از هم‌سن و سال‌های من بپرسند «علم بهتر است یا ثروت؟» ممکن است چندتایی شومپرت (فارسی‌اش بی‌ادبانه بود) هنوز از نسل ما باقی مانده باشند که در جواب بگوید «علم» و استدلال و اینها هم بیاورد. اما اگر از نسل دهه 70 پرسش صورت بگیرد، به احتمال قوی اصلاً گزینه «علم» یا تعبیر امروزی‌تر «دانش» را اصلاً بدون داشتن درصد مشخصی از «ثروت» اصلاً کسب‌پذیر نمی‌دانند و ممکن است در جواب بگویند موضوع بهتری مطرح کنید لطفاً؛ برای مثال «قدرت بهتر است یا ثروت؟»؛ یا «س ک س بهتر است یا ثروت؟» و قس علی‌هذا. لذا بعضی اوقات رسد آدمی به جایی که دعا کند پیش‌بینی قوم مایا ای کاش درست باشد و اول ژانویه 2012 روز رستاخیز بشری و پایان دنیا را رقم بزند، حداقل در این قسمت از کائنات!


جمعه 11 آذر ماه سال 1390

پیش درآمد: در چند هفته گذشته بحثی پیرامون ضرورت توجه به سلیقه مخاطب در هنر و ادبیات در مطلبی در همین وبلاگ و همچنین خارج از دنیای مجازی مابین خودم و گروههای مختلفی از دوستان جریان داشت که در آن تلاش شده بود تا نهایتاً در خصوص معیارهای موفقیت یک اثر هنری جدا از مقوله کیفیت و اصالت آن به مقوله مخاطب نیز توجه داده شود. متأسفانه و یا خوشبختانه رسیدن به یک جمع‌بندی مشخص در این راستا در رهگذار بحث‌های انجام شده، میسر نشد و لذا همچنان ذهن نگارنده معطوف به موضوع باقی مانده است.
چند شب پیش بعد از حدود ده سال فیلم بزرگراه گمشده  (اثر دیوید لینچ) را برای دومین تماشا کردم (برای مطالعه چندین نقد خوب در رابطه با این فیلم به اینجا و اینجا مراجعه نمایید) و با توجه به سابقه کارگردان در خلق آثار سورئالیستی پیچیده و مبهم، به نظرم رسید پیرو بحث‌های انجام شده در چند هفته اخیر، بررسی هنری و ادبی این فیلم (از منظر مخاطب‌شناسی) خالی از لطف نباشد. لذا دست به کار جستجو در میان آرشیو مجله‌های فیلم خودم و البته موجود بر روی اینترنت شدم تا چندین نقد و بررسی در خصوص این فیلم دلهره‌آور 135 دقیقه‌ای بیابم؛ که در ادامه این نوشتار مکاشفات بنده آورده شده است.


«۱» نوشت: جدا از بحث‌های فنی و جلوه‌های تصویری و موسیقیائی که من در آنها صاحب‌نظر نیستم، داستان این فیلم (برای اطلاعات بیشتر در خصوص داستان فیلم اینجا را کلیک نمایید) خیلی پیچیده و سورئالیستی است. مجموعا هفت تا هشت شخصیت اصلی و مکمل درگیری‌های نمادین این اثر را تشکیل می‌دهند که از جنبه دیالوگ و میمیک ظاهری و جنبه‌های رفتاری افراد قابل درکی نیستند. آدم خود به خود به یاد فضاسازی‌های کافکایی در مسخ یا محاکمه می‌افتد که مخاطب به سختی حتی با منظور نویسنده مواجه میشود، حالا درک موضوع و همراهی و یا ضدیت با دیدگاه وی بماند پیشکش. از این رو اصلا تردید ندارم که این اثر در بحث درک داستان به سختی می‌تواند با مخاطبش ارتباط برقرار کند.

«۲» نوشت: مکاشفات داستانی در بزرگراه گمشده عملکردی شبیه جعبه سیاه دارند. یعنی کارگردان بسیار بی‌پروا به بیننده می‌گوید: «به تو مربوط نیست چگونه» اما الان فرضا فرد مادیسون در حال ورود به یک متل در کنار بیابانی هست که در بالای درب آن نوشته شده «هتل بزرگراه گمشده». اینکه وجود چنین بزرگراهی و جنین هتلی حتی در قالب همان داستان هم مقبول و شدنی نیستند نادیده گرفته و حرف‌ها چندپهلو زده می‌شود. برای همین درک منظور از حوصله مخاطب عام بیرون می‌رود و آنوقت اسلاوی ژیژک‌ها باید نقد بر آثار لینچ بنویسند، چون افرادی با درک رئال‌تر از زندگی اصلاً نمی‌توانند با فیلم ارتباط درستی برقرار کنند که راهنمایی‌های زیرپوستی لینچ آنها را در درک مطلب یاری نماید.

«۳» نوشت: بررسی وضعیت استقبال از فیلم در پایگاه IMDB که از منابع و مراجع به نسبت معتبری هست که می‌توان بر روی فضای مجازی در خصوص هر فیلمی داشت عدد 7.2 از 10 را نشان می‌دهد که نشان‌دهنده مقبول بودن این فیلم از دیدگاه حدود 50 هزار نفر از بازدیدکنندگانش هست. این شاخص با تمام جنبه‌های تحقیق من در تضاد بود، یعنی از این اثر سخت‌فهم که من بعد از دو بار دیدن هنوز هم تمام جنبه‌های محتوایی‌اش را درک نکرده‌ام به خوبی استقبال شده در روی وب در حالی که بر روی پرده سینماها و در میان منتقدان اینگونه نبوده‌است. حالا باید نتیجه بگیریم که مخاطبان این فیلم بر روی اینترنت بسیار درک عمیقی داشته‌اند از موضوع، که بعید است بتوان به این سرعت به این نتیجه رأی داد و یا باید ترکیب‌بندی ژانریک فیلم و توجهش به مسائل دیگر را زمینه‌ساز دیده شدن این اثر قلمداد کرد که از نظر من این مقولات اخیر همه در حوزه فرم قرار می‌گیرند.

«۴» نوشت: به عنوان جمع‌بندی در بحث مخاطب‌شناسی به نظر می‌رسد آثار دیوید لینچ بیانگر این حقیقت هستند که استفاده از فرم مناسب می‌تواند به عنوان دستیار و  کاتالیزور به خوبی  در کمک به درک محتواهای سخت و پیچیده مؤثر واقع شود، حتی اگر این محتواها انتقادی و ناخوشایند باشند. در بین مخاطبان هنر و ادبیات یک بازه عامه‌پسند ـ خاص‌پسند وجود دارد که نزدیک شدن بیش از حد به هر سمت از این دو قطبی ارزش اثر را به شدت پایین می‌آورد. رسیدن به یک حد وسط در این زمینه کار دشواری است. برای این منظور استانلی کوبریک و  دیوید لینچ در حوزه سینما از تاکتیک‌های فرمی مشابهی (جاذبه‌های جنسی، تعلیق، موسیقی و ...) در آثارشان استفاده کرده‌اند که بیانگر آگاهانه بودن این گزینش آنها می‌باشد.

پی‌نوشت: بحث هنوز هم همان فرم و محتوا است و اهمیت توجه به سلیقه مخاطب در هر کدام از این حوزه‌ها و هدف رسیدن به مجموعه الگوهایی است که مخاطب‌شناسی را در نظر داشته باشد، حتی در ساعت سه صبح و بعد از 135 دقیقه حرص خوردن از ادیپ‌گشایی کارگردان که همانطور که از اسمش پیداست بیشتر از هر چیزی لینچ کردن خطوط صاف عملکرد مخ آدم را هدف کارش قرار میدهد.

دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390

(Importance of Customer Care in Art and Literature)



بدون توجه به مسائل تکنیکی و اصول ایجاد اثر، هر اثر هنری و یا ادبی به طور کلی دارای دو مؤلفه اصلی فرم (Form) و محتوا (Content) می باشد. از نظر برخی از صاحب­‌نظران، که هنر مطلوب را هنری که به جامعه و تعالی فرهنگی و اجتماعی آن متعهد باشد می‌دانند، یک اثر هنری با کیفیت اثری است که در این دو حوزه با رعایت قالب و فرم‌بندی حرف و پیام مناسبی برای بیان داشته باشد. در آرای برخی دیگر از صاحب‌نظران که امروزه پرطرفدار هم شده است بر اصالت هنر برای هنر (Parnassianism) به جای هنر متعهد و ساختگرا (Constructivism) تأکید می‌شود. یعنی هنر خود بسنده است و لازم نیست که در خدمت هیچگونه هدف ضمنی دیگری باشد. به عبارت دیگر محتوای اثر هم سطح و هم ارزش با فرم آن بوده و پر محتوا بودن یک اثر معیار دقیقی برای ارزیابی کیفیت آن نیست.

البته دیدگاه‌های دیگری هم مطرح هستند. برای مثال جریان پست مدرنیسم (Post Modernism) که کار در حوزه­‌های ماورای فرم و محتوا را مطرح کرده  و البته نمی‌شود در بین هنرمندان ایرانی دقیقا تمایزی بین مدرن­‌ها و پست‌مدرن­‌ها قائل بود؛ چون به باور نگارنده جامعه ایران و به تبعیت از آن نخبگان هنری و ادبی‌­ا‌ش هنوز گذار از مرحله مدرنیسم را تمام نکرده و همه ظرفیت­‌هایش را در این پارادایم متبلور نساخته و در نتیجه نمی‌شود به هر اثر ظاهراً جدید و ماورای فرم و محتوا برچسب پست مدرن زد. یا مثال دیگر بحث تجربه گرایی (Empiricism) در ایجاد آثار هنری است. هنرمند تجربه‌گرا آن نوع اثری را که به دلیل تسلط بر روی اصول کاری و یا تکنیک­‌های ایجاد تمایز مایل به آفریدنش است، ایجاد می‌کند و مخاطبان آثارش افرادی هستند که به درک نگاه او به موضوع علاقه­‌مند هستند.

بر خلاف سده‌های گذشته متأسفانه یا خوشبختانه در زمان حاضر در رابطه با اینکه در سطح جامعه هنرمندا‌ن تجربه گرا موفق‌تر هستند یا پست‌مدرن‌ها و یا وفاداران به هنر متعهد آمار دقیقی نداریم و نمی‌توان حتی شاخص دقیقی نیز در بحث موفقیت یک اثر و ارتباط با کیفیت تولید آن پیدا کرد و فضای ارزیابی جامعه هنری بسیار مغشوش و بیش از حد متکثر شده است. کم کاری دستگاه‌های اجرایی و سیاست‌گذاری در حوزه فرهنگ و هنر و تمرکز فعالیت آنها بر روی نوع خاصی از هنر و ادبیات که بیشتر جنبه شعاری و تبلیغی دارد نیز به این آشفتگی دامن زده و به قول یکی از دوستان وضعیت به گونه‌ای شده است که هر کسی می‌تواند قلم یا دوربین در دست بگیرد و ادعای خلق اثری هنری و متفاوت داشته باشد.

با توجه به مطالب فوق به نظر می‌رسد در غیاب وجود معیار برای سنجش کیفیت یک اثر هنری و یا ادبی بحث مخاطب و علاقه‌مندی‌های او یکی از معدود شاخص‌هایی باشد که در طول زمان اصالت خود را از دست نداده و در درک و دوام یک پارادایم هنری و یا ادبی مؤثر واقع می‌شود. به عبارت دیگر اگر یک پدیده و یا رخداد در زمینه تولید یک اثر هنری و ادبی مورد توجه واقع شود این اثر به دلیل توجه به سلیقه مخاطب (Customer Care) به طور ضمنی دارای کیفیت و مقبولیت است. اما اولین پرسشی که در اینجا مطرح می‌شود این است که بحث مخاطب دقیقاً به چه افرادی اشاره دارد؟ آیا هر فردی با هر سطح درکی از موضوعات فرهنگی و اجتماعی می‌تواند بالقوه مخاطب فرض شود و یا به مانند بسیاری مناسبات فرهنگی و اجتماعی بحث کاست­‌ها و فاصله­‌های طبقاتی جامعه دسته­‌های گوناگونی از مخاطبان را ایجاد می‌کند؟

برای مثال در سال جاری یک اتفاق نادر در اکران نوروزی فیلم‌های سینمایی در ایران رخ داد و اکران فیلم اخراجی‌­ها 3 (مسعود ده نمکی) با فیلم جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی) همزمان شد. فیلم اول با نگاهی هجوآمیز و فکاهی مناسبات جامعه را به عنوان بستر پرداخت داستان خود در نظر گرفته بود و فیلم دوم همین مناسبات اجتماعی را بسیار جدی و دقیق پرداخته و دست­مایه کارش کرده بود. هر دو فیلم بیشتر از دو میلیارد تومان فروش در گیشه داشتند و مخاطبان آنها از دو کاست اجتماعی متفاوت و تقریبا هم­‌تعداد (از نظر داشتن انگیزه برای تماشای فیلم در سینما) بودند. اما آیا می‌توان بین این دو اثر مقایسه کیفی داشت؟ یا می‌توان آنها را به دلیل عدم رعایت برخی استانداردها تخطئه کرده و بی‌ارزش تلقی نمود؟ آیا مقایسه این آثار با کارهای گذشته خلق کنندگان آنها می‌تواند معیار سنجش قرار بگیرد؟ پاسخ دادن به سئوالاتی از این دست بسیار سخت و اغلب جواب‌ها سلیقه­‌ای است و به نظر نگارنده همان جمله خبری ابتدایی که گفته هر دو فیلم بیشتر از دو میلیارد تومان فروش داشتند (در حالی که متوسط فروش فیلم‌های پربیننده در سینما عددی بین یکصد تا پانصد میلیون تومان است) به هنگام قضاوت درباره آثار، اهمیت توجه به سلیقه مخاطب را در غیاب وجود معیار دقیقی برای سنجش کیفیت مطرح می‌نماید.

در گذشته هر اثر هنری و یا ادبی که گستردگی تعداد مخاطبان را در کانون توجه خود قرار می د‌‌‌اد سریعا از سوی جامعه به اصطلاح روشنفکری آن زمان به عامه­‌پسندی متهم و فاقد ارزش محسوب می‌شد. گسترش هنر و ادبیات پدیده‌­ای محفلی بود و البته اغلب با بی انصافی و تنگ­‌نظری نسبت به کار افراد قضاوت می‌شد. اما گسترش ارتباطات این جریان غالب را در یک دهه اخیر به زیر کشیده و ابزارهای سنتی ایشان مانند مؤسسات انتشاراتی، مجلات، اصناف و مؤسسه­‌های فرهنگی، رسانه­‌ها، جوایز هنری و محافل دانشجویی را در مقابل امکان ایجاد و معرفی اثر به صورت مجازی و با استفاده از وبلاگ­‌ها و شبکه­‌های اجتماعی در چالشی جدی قرار داده است. امروزه ایده‌­های نو و خلاقانه تنها در انحصار هنرمندان آکادمیک و یا تجربه­‌گرا نیست، بلکه از رهگذار توجه به موج رنسانس طلبی در کاست‌های مختلف جامعه نیمه‌مدرن ایران می‌­تواند در اختیار طیف وسیع‌­تری از ایجادکنندگان آثار قرار بگیرد چون گستره آگاهی عمومی نسبت به اصول بنیادین در هنر و ادبیات عمق بیشتری در نسل جدید داشته و روش­‌های سنتی فراگیری علوم کارکرد پیشین خود را از دست داده­‌اند. با این وجود پرسش‌های آغازین همچنان بدون جواب هستند و اینکه چگونه می‌توان دست به خلق اثری مطلوب در حوزه ادبیات و هنر زده و در دام عوام­‌گرایی صرف و یا اصول‌گرایی صرف نیفتاده و همچنان مخاطب خاص و عام را هم راضی نگه داشت؟!


پی نوشت: با اینکه خیلی تلاش کردم در این نوشتار مثال نزنم (چون در بحثی که چندی پیش در جمع دوستانه ای پیش آمد شبی به صبح رسانده شد با تکیه بر مصادیق و البته جدال بی‌حاصلی هم بود) اما آخرش نشد، لذا پوزش طلبیده می‌شود از مخالفان و موافقان بحث‌های موردی (Case-Base).
پنجشنبه 21 مهر ماه سال 1390


«۱» نوشت: پنجره خانه را که باز میکنی صدای فحش و ناسزای دو جوان درگیر شده با همدیگر در لابلای گرد و غبار و وزش باد غروب دلگیر آخر مهرماه پیچیده و رشته افکار مغشوش آدم را پاره می کند. البته افکار مغشوش شاید بهترین واژه برای توصیف وضعیت توی کله آدم نباشد. چون اصولا مخ آدم بدون اغتشاش به کار نمی افتد و مثل زمین کلنگ نخورده به درد هیچکاری نمی خورد؛ نه کاشتن گل و گیاه، نه نصب تابلوی گردش به چپ ممنوع و نه حفر چاه فاضلاب و ایستگاه مترو.


«۲» نوشت: پنجره ماشین را که باز میکنی غبار سیاه رنگ دود کامیون در حال سبقت گرفتن وسط خیابان تگزاس تو را به سرفه می اندازد و مزه پسته و بادامی که هنگام تماشای پوستر تئاتر «زمستان 66» دیده بودی شبیه گچ شکسته بندی تلخ می شود و یکهو به این فکر فرو میروی که آن هنرپیشه که برق سر صحنه گرفته بودش الان در چه حال است و فرضا اگر جامعه هنری باید از اعضایش حمایت کند پس چرا ترانه علیدوستی زن یه تاجر پولدار میشود و نه همان انسان بخت برگشته که هنوز هم اسمش یادت نیامده و کسالت بار پشت چراغ قرمز باید گذر پر و سر و صدای گروهی دختر و پسر جوان بادبادک باز را از تقاطع چهارراه به نظاره بنشینی و فکر کنی اگر یه روز تو هم به تیر غیبی دچار شدی آیا کسی بعدا تو را اصلا قاطی آمار هنرمندان یا نویسندگان یا شاعران حساب می کند که بعدش مثل خودت استدلال کند چرا فرضا باران کوثری به جای آن موجود مفلوک رفته زن یه آدم بی ربط کذا و کذایی شده است؟


«۳» نوشت: پنجره وال استریت مینی سیتی را که باز می کنی صدای بلند بلندگوی مسجد به گوش می رسد که در حال پخش زیارت عاشورا هست و همزمانم با فرکانسی تقریبا همنوا صدای جارو کردن سریع حیات حالت دیس دیس نوحه های ایام تاسوعا و عاشورا که این روزا بین جوانها مد شده را برایت تداعی می کند و نوسانات مغزی دوباره از سر گرفته می شود تا کسل کنندگی باقی روز که قرار است به خواندن متن و تولید محتوای پژوهشی بگذرد روی اعصاب نباشد...


«۴» نوشت: پنجره فیسبوک را که باز می کنی یک عالمه خبر بی ربط از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در اقصی نقاط پروفایلت دیده می شود و تو یکهو به این فکر فرو می روی که چرا آدم ها عوض می شوند، ولی فراموش می کنند این را به هم بگویند؟ بعدش هرچی میگردی یک نفر را پیدا کنی راجع به این موضوع باهاش حرف بزنی خبری نیست. نه ژان پل سارتر زنده است که با تو چت کند، نه شماره موبایل باران کوثری در فون بوکت هست که بهش زنگ بزنی و نه آدرس پاتوق بادبادک بازها را بلدی که بروی آنجا چند ساعتی اتراق کنی شاید به جای دلهره و تشویش یک دخترخانوم ماهرو یا یک حاج آقای قلچماق سیبیلو در کنارت بنشیند و شنونده درد دلت باشد و بفهمد که خلاصی از روزمرگی خیلی سخت است و آدم بلاتکلیف مثل اینترنت فیلتر شده دو قران ارزش ندارد و نهایتا میشوی یک استاتوس خشک و خالی با حدود ده الی بیست تا لایک دوستانه با این معنی کوتاه و غیرصمیمانه که «خوشمون اومد».


«۵» نوشت: پنجره گذر عمر را که باز میکنی، احساس پیری در دیدن اولین موهای جوگندمی به یادت می آورد که چقدر کار انجام نداده داری و چقدر وقت تنگ شده است....


   1      2      3      4    >>